حكيم زجاجى
1328
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بدان قوم گفتى سخنها درشت * شب و روز در دل از آن كينه كشت « 1 » يكى روز از وى به بد ياد كرد * وز آن بر دل خويش بيداد كرد چنان ديد يك شب دلاور به خواب * كه شخصى منورتر از آفتاب چو صبح سعادت به صدق و صفا * همه تن خرد [ بد ] همه دل وفا زدى بانگ بر شاه پيروزبخت * كه تا كى كنى اين سخنهاى سخت زدى پنجه بر پهلوى شهريار * كه هان ، عقل بازآر و شو هوشيار از آن درد شاه اندرآمد ز خواب * روان كرد از ديده خون همچو آب « 2 » از آن پس دگر ديدگان برنداشت * ز بالين سر آن كامران برنداشت زمان تا زمانش بيفزود رنج * دلش گشت پردرد و رخ پرشكنج طبيبان ز هرجا فراز آمدند * وز آن رنج دل پرگداز آمدند برش درج « 3 » دانش فروريختند « 4 » * ز صد گونه دارو بياميختند بدان پهلوان مرگ نزديك بود * ره رنج او نيك باريك بود ز جاى دگر زخم بد خورده شاه * طبيبان بدانجا نبردند راه ز رنج مخالف زبون شد طبيب * نه جلاب شد سود و نى بوى طيب به دارو نشد شاه را تندرست * بكشتند آن دانه ، ليكن نرست در اين رنج اتابك به زنگان رسيد * ز رنجش خبر پيش سلطان رسيد بيامد ز رى تا [ به همدان ] به ساز * شه كامران شد ورا پيشباز چو سلطان رخش در عمارى بديد * سرشكش ز مژگان به رخ [ بر ] چكيد بپرسيد شاهش ز اندازه بيش * وز آنجا بيامد سوى جاى خويش سپيده بيامد به پرسيدنش « 5 » * كه بد نيك خسته ز ناديدنش چو ديدش ز چشم اشك خونين روان « 6 » * چنين گفت با شه ، جهانپهلوان كه اى شاه گفتار من گوش دار * يكى ذره با خويشتن هوش دار بدان كاين جهان جهان بىوفاست « 7 » * شب و روز كار زمانه جفاست
--> ( 1 ) اور دل از آن كنه گشت ( 2 ) همجواب ( 3 ) درح ( 4 ) فروريخته ( 5 ) سيده بامر رسيدنش ( 6 ) جو ديد ز چشم اشك خويش روان ( 7 ) بسان جوان كه آن بهر تو خوردهام